دیشب خواب  دریا همرنگ تو بود، آبی.

صبح پاییز زیر پاهام صدای آشنایی داشت ، با خش خشِ برگ هاش و باد ، از تو می گفت، یادم اومد اخرین بار که دیدم ات ،به چنار قدیمی امامزاده دخیل بسته بودی ، با نذر آب و شمع ، این رو که یادت هست ، عهدی بود که با هم بستیم ، برای آمدن باران ، و پاییز بود ، من بودم ، تو بودی و باد از مهربانی می گفت و برگ هراسی از باد نداشت. هنوز ازپشت پنجره آخرین برگ به جا مونده و من موندم و می دونم که می آیی ، تو پاییز می ایی.

/ 4 نظر / 13 بازدید
شاهد

سلام دوست عزيز بزرگي مي فرمايد: پرنده در آرزوي انوار آرامش بخش مهتاب است زنبور در آرزوي شهد شيرين گلهاي خوشبو است بيمار در آرزوي جام شيرين درمان است پارسا در آرزوي فيض ورحمت الهي است آن، زمان كه آشكار گردد، همه چيز آشكار مي گردد هنگامي كه پنهان است ، همه چيز پنهان است، آن خداوند است،فراسوي دسترسي كلمات....... اگر دوست داشته باشيد با شخصيت مورد نظر در وبلاگ بيشتر آشنا شويد مي توانيد به سايت شفاwww.shafaa.com مراجعه نماييد.

رضا کاظمی

از آمدن گفتی بذار برات يه شعر بنويسم:قول دادی بيايی/امانيامدی./ومن عادتم شد کنارساحل قدم بزنم/سنگ جمع کنم/برای پرنده هادانه بريزم/وخيال ببافم!/ /حالا/اندازه ی خانه ای که نداريم/سنگ جمع کرده ام/نمی آيی؟! (رضاکاظمی)

پرنيان ماه

چه بارونهای قشنگی از وبلاگت می ريزه راستش من هم عاشق پاييزم و متولد فصل پاييز من هم مثل تو عشق رو در پاييز می بينم