هنوز صدای نفس های تو، دلنشین ترین ترانه زندگیم، توی گوشم اه. هنوز لحظه هام پر از عطر بارون خورده زلف ها ی تو اه .هنوز باورم نمی شه عطر تو رو تو آغوش دستها م نداشته باشم ، و دلم رو که با تو یکی شده حالا تو این تنهایی خودم بی تو تنها ببینم . برای یه لحظه هم باورم نمی شه گم ات کرده باشم. توی صحن امامزاده توی اون ازدحام غریبه ها  تنها می مونم مثل اون کودکی که مادرش رو گم کرده و تو نمیتونی بفهمی چرا من واسه تصور حتی لحظه ای  نداشتن ات مثل اون هفت تا شمع نذری دارم می سوزم و اشک  می ریزم. دیگه واژه هام کفایت تو رو ندارن، الان اه  که آسمون خدا برام گریه کنه و بارون رحمت اش رو برام بفرست اه ولی من بی تو دیگه بارون رو هم نم خوام . روزها رو برای بودن ات، برای داشتن ات ، تا کی ، تاکی  بشمارم؟  

/ 4 نظر / 13 بازدید
پرنيان ماه

در نوشتن حسهايی که در تو جاری است قريحه داری. اميدوارم آن کسی را که گم کردی پيدا کنی

يه آشنا

خوشبحالت که يکنفرو اينقدر دوست داری. پس چرا واسه بهش رسيدن کاری نمی کنی؟ فکر می کنم بيشتر دوست داری تو حال و هوای فراق بمونی تا وصال. یادت نره برای رسيدن به خدا به تعداد همه آدما راه وجود داره

رضا کاظمی

آشنا بود که آمد/خوابم را آشفته کرد و/بی چتر/زير بارانی که می باريد/رفت؟

سودابه راسخ

چیزی که توی نوشته هات موج میزنه رقت احساسیه که نادر و متحیرکننده است به خصوص از جانب عنصری ذکور ! و البت زیباست اما شاید بد نباشه این وفور لطافت رو با کمی صلابت و رقت حس را با عنصر تعقل در نوشته هات همراه کنی، و یه نظر دیگه ام در مورد کوتاه نوشتنه، گاهی 1 پاراگراف حرفو میشه در 3 سطر هوشمندانه خلاصه کردو این اغلب بر جذابیت می افزاید ببخشید اگه زیاد فضولی کردم! موفق باشید