تن تو 

خاک عریان همه گندم زار ان 

دیدگانم جاری دشت ها

همه باران ها

نان سفره مان

با اتش دوزخ!

محیا می شود.

/ 10 نظر / 8 بازدید

تبريک ميگم وب جالبی دارين دوست عزيز با تبادل لينک موافق هستين؟ اگر موافقيد برای من پيغام بذارين ممنون موفق باشی

رضاکاظمی

سلام.نميدونم چی بنويسم برات؛چون چيزی ازنوشته ات دستگيرم نشد.ولی قسمت آخرچيزقشنگيه که ازتوش ميشه يه شعربه دنياآورد.بهش فکرکن.؛نان سفره مان/باآتش دوزخ/محیامی شود! (درضمن؛فونتت نازکه وروی زمینه ی آبی چشمومیزنه.کلفت تروسیاه تر.ممنون)

برديا

سلام...خوبی؟ آپ کردم...دوست داشتی بيا عزيز

پرنيان ماه

سلام شعرت زيباست ولي من نفهميدم ، نان سفره تان چرا با آتش دوزخ مهيا مي شه ؟؟ يه بار ديگه هم بهت گفتم شعرهات مثل فروغه ..

شما

...سلام...بدجوری تکونم داد!

برديا

آره واقعا صدقه رفع بلا ميکنه ممنون که اومدی دوست عزيز آپ نمی کنی؟

شما

سلام انگار چند کلمه ی من هزار کلمه ست ! ...منتظرم بیای بخونی !...مرسی !

شما

....اره ...اگه تو هم منظورت از نقاشی زيبل همونی باشه که من ميگم...اگه توهم مثل من نسبی به دنيا نگاه ميکنی ...خوب فهميدم و با هات موافقم!