یادت صنوبری است <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سبز

در زمستانی بی رنگ و

سپید

نامت

 شفا ایی است بر همه درد

درمانی است بر همه تن

آن که در این قفس تنگ می خواند

معنایی از آزادی نمیداند

و این معجزه

آفتاب

بشارتی است

در مدار سرنوشت

برجی است

طالع نحس

بی پایان

 بی فرجام

در ستیز ایم با هم

یا که می گریز ایم از هم

و چقدر ساده است

آنکه به یکی آری

می میرد

و آنکه به یکی نه

می میرد.

 

 ...........................................................

هستی ات میان تردید هاست

نبودنت به زبودن

خاصه

در این بهار

تردیدی مثل همه

مثل ابر

 مثل رفتن

مثل بودن

 

 

 ....................................................

در سرزمینهای غربت هنوز

این باد نااهلی ناارام

بر چلچله های به بیضه نشسته

می تازد

در سرزمینهای غربت هنوز

این باد بی وقفه

این هوهوی وحشی ناارام

می شکند شاخه ی ترد گیاه

تازه رسته از خاک را

کاش دست نوازش گرم افتابی بود

میان این خزان

تا شکفتن های پی درپی

 

/ 0 نظر / 14 بازدید