و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه

دور ها آوایی است که مرا می خواند.

چهارشنبه قرار بریم اشترانکوه  این عکس می تونست آخرین عکسم باشه 3 سال پیش که رفتیم من از نزدیکی های قله روی برف سر خوردم و حدود 700 متر را تو چند ثانیه اومدم پایین و کنار یه پرتگاه روی یه سنگ متوقف شدم. چیزی مثل یه معجزه!

 

/ 6 نظر / 7 بازدید
احسان

سلام عزیزکم.وبلاگت مثل خودت بیسته.من به روز کردم.خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنی و با حضور سبزت بهم دلگرمی بدی.در ضمن اگه خواستی تبادل لینک کنیم حتما بگیا

امير

ديشب در حضور خدا چوب خط گناهانم پر نشده بود و با اولين پرواز يك تابوت ناكام و بي مسافر از فرودگاه هزار اتوبان جهان ناميرا به سوي جهان ميرا ديپورت مي شدم ! ! ! ////// سلام دوست من /به روزم با سپید شعری که به سیاهی ام نشانده است

کامران

دستهای باران را به اتهام باريدن بريده اند. پس خدا با چه نردبانی بيايد؟ خورشيد را به اتهام خنديدن خفه کرده اند. پس تو چگونه مرا ببينی؟ (خاطره حجازی) ¤¤¤ سلام.عيدت مبارک...خوشحالم که زنده ای و اميدوارم که خوش بگذره بارانک جان