IMG_2364.jpg

دیوارها

 لبخند تو را از لب ها بردند

برای همیشه

و شمعدانی ها خاموش

و باران ها 

 گلهای قالی را سیراب کردند

زمین تو راسپید پوش

 به میهمانی سوسن ها برد

و تو رو به غروب

 به حجله زمین خوابیدی  

در خاک سرد

اوارها ماندند

برای همیشه

 

/ 9 نظر / 10 بازدید
مصطفا

شاید با نقاشیها بشه زندگی کرد اما توی نقاشيها که نميشه زندگی کرد..

برديا

سلام خوبی ... بی معرفتی خوب نيست نه ؟ بهم سر بزن

رضاکاظمی

من برای اين نوشته ياشعر مطلبی نمی توانم بنويسم.جمله ها مراتويگرداب می اندازند وسرم راگيج می برندونمی گذارندبفهمم حالاکجایم .میدانی سردرگمم میکنندومفهوم ساده راهم ازمن دریغ میدارندومن اصلااین رادوست ندارم وبه خاطرهمین هم است که نمی توانم برای این نوشته یاشعر مطلبی بنویسم.مراببخش.انگارخیلی ازمرحله پرتم نه؟!

رضا کاظمی

ولی اون عکسه خودش يه شعره.پس عکاسی که يه همچين جايی ميره ويه همچين عکسی ميندازه خودش يه شاعره.من اين عکس روبه عنوان شعر قبول ميکنم.

پرنيان ماه

سلام جالبه .. عکسهايی که اخيراْ گذاشتی .. از اين آوارها حس ترس و از تصوير قبليت حس آرامش دارم چه خوب حسهات رو می نویسی

جواد

سلام زيبا بود . من هم از آشننايی با شما خوشحالم .

امين

سلام دوست عزيز وبلاگ بسيار زيبای داريد

پرنيان ماه

سلام خوبي ؟ ممنون از اينكه اومدي ، نوشته بودي كه نوشته هام خيلي روزنامه اي شده نمي دونم شايد ولي من دلم نمي خواد كه هميشه سبك نوشته هام يك جور بشه مي دوني دوست دارم متنوع بنويسم البته خيلي به اوضاع و احوال روحيم بستگي داره هر دفعه هر چيزي كه به نحوي فكرم رو به خودش مشغول كنه اون رو در دفتري مي نويسم و بعضي هاشون هم در وبلاگم مي گذارم ولي اميدوارم خيلي از سبك نوشتن من بدت نيومده باشه ..