باز بوی سنجد میاد ،باز نفس هام به شماره در میاد،یک ،دو ،سه نفس که میکشم تمام تاروپود تنم پر میشه از بوی سنجد ،باز راه می افتم و می روم سراغ یوارها یادم می افت اه پشت اخرین پیچ،اخرین شیب کوه ،اخرین سنگ همیشه منتظر چیزی می مونی و اون خودش رو اونجا که نفس هات به شماره می افت اه بهت نشون می ده شاید این راز اون زیبایی اثیری اش باشه که تو انتهای صبر و تحمل ات پیداش می شه و آغوش اش رو با چه صمیمیت ای برات باز می کنه و تو چقدر حقیری وقتی در مقابل اش می ایستی و اون بهت قدرت می ده و هر جی که بخواهی درست مثل اون درخت بخشنده و این سخاوتی اه که از هیچ کس و هیچ چیز نمی تونی انتظارش رو داشته باشی .توی اون فضا که نفس می کشی تمام وجود ات پر می شه از خشت و اجر و سنگ ،اون قدر که می تونی برای خودت باهاش یه قصر بسازی بالای ابرها و توش هر چی اراده کنی بهت می ده ،یا یه قلعه بسازی ومی تونی حس یه جنگجو رو تجربه کنی طعم خوش یه پیروزی یا تلخی یه شکست ،بستگی داره که کدوم طرف باشی ،فاتح یا مغلوب ،اون وقت پر می شی از اون حس های توامان ،می تونی حس ساقه یه گیاه رو تجربه کنی که چقدر صبور توی بند بند دیوار هاش حرکت می کنی و می رسی بالا و حلزون هایی رو که چقدر آروم آروم برگها تو می جوند و تو از اینکه تو این بازی هیچ نقشی نداری و نمی تونی جزئی از اون باشی یه جوری احساس حقارت می کنی و از کنارش رد می شی و توی دلت از خودت می پرسی به زایش دیگر باره توفانها چند گاه باقی است؟ و کی دفعه دیگه به مهمونی اش می ری؟