تازه چشمهایم به روشنا عادت کرد ه بودند

که ستاره ها

به سمت سپیدی محو دنباله نمناک یک دنیا ابر پر باران رفتند

ستاره های لخت و پوست ولرم ماه با حضور مهربان ِ مهتاب

آسمان را ترک می کردند.

باید خیال بوی گلپر و

نور سپید رازگونه ی مهتاب را

فراموش کنم

فقط یک رویای کوتاه بود.

ستاره ها مات و مبهوت ته جاده رفتن

به تشنگی آسمان بی ستاره می خندیدند

و ابر پر باران ِ خاکستری دلگیر

در حجله چهل ستاره بی بازگشت،

بر مزار ستاره ها

فانوس روشن کرده بود.

در تاریکی مطلق

باران بود که می ریخت

که می ریخت...