باد اونقدر شدید بود که می خواست ادم رو از جا بکنه از کنار اون چنار قدیمی هزار ساله  توی حیاط امامزاده که گذشتم نفسهام توی سینه حبس شد . شاید این جا رو خواب دیده بودم یه امامزاده رو دامنه های کوه که از یه مسیر پر پیچ و خم با یک ساعت پیاده روی ار لابلای برف ها و درختها که روشون اثار پارچه های سبز رنگ که زائرها بهش دخیل بسته اند مونده . هنوز بقایای خونه های با دیوارهای کاهگلی ویران شده،  از زلزله اون سالها هست . کنار چنار روی خیلی از قبرها تاریخ  اون سال حک شده.می گذرم باز همون حسی که همیشه صدام می زنه تو خونم می جوشه هوا خیلی سرده و وزش باد خیلی شدید تا مغز استخونهای ادمهای خوابیده تو گور رو هم می لرزونه . جه برسه به من که هنوز نفس می کشم. راه رو ادامه می دهیم بچه ها زمزمه می کنند که برگردیم . می گن بالای قله یه قبر وجود داره ، انگیزه ام برای رفتن بیشتر می شه . باید رفت . دل رو می زنی به دریا اونقدر جان سخت شدیم که تو یه هوای هفت هشت درجه زیر صفر با یه باد خیلی شدید که حس سرما رو ده برابر می کنه بتونیم دوام بیاریم ، روی خط الراس که حرکت می کنیم تمام دشت زیر پاته اون دور دورا دریای خزر رو می بینی با یه اسمون پر از ابر ، کنار دستت سفید رود بر خاطره هات منحنی نرمی رو ترسیم می کنه با دلتاهای مکرر . بچه ها به بالا اشاره می کنن یه عقاب بزرگ با بالهای کشیده اش از اون بالا به ما با چشم حقارت نگاه می کنه. همش به اون یه استکان چای داغی که توی فلاکس یه نفره ام دارم فکر می کنم که اون بالا حاضر نیستم با هیچکی قسمتش کنم -که البته با یکی از همراهان که سنش زیاد بود و وسط راه بخاطرش خیلی اذیت شدیم ، قسمتش کردم-  حالا شب شده از ساعت چهار صبح زدیم بالا توی ماشین هنوز دارم به اون امامزاده فکر می کنم با پنجره های قوسی شکلش و اون چنار قدیمی هزار ساله اش . می دونم باز هم به میهمانی اش خواهم رفت اینبار با  هفت تا شمع روشن.