گفتی :ممکن نیست

اما،

من دیدم:

درختی را که نیمی سبز بود و نیمی کبود

و مارمولکی بر تنه لاغرش می پژمرد

گفتی :ممکن نیست

اما،

من دیدم:

پرنده کوچک را

که با نوک سرخش

آسمان را می شکافت

و بادی دیوانه وار می وزید.

گفتی :ممکن نیست

اما،

من دیدم:

کودکی که رنگین کمان را چون شالی

بر گردنش پیچیده بود

گفتی :ممکن نیست

اما،

من دیدم:

زمستانی را که همه جا برف بود و برف..

دیدم :

مردی را که گلی چید و دستهایش آتش گرفت.

(ali.v.akbs---------------------

.

تو را فقط بخاطر غریبه ای که
خطی به رویت نکشید
ترک کردند
برای تنهای ات
همه ستاره ها را

در آسمان شب
خواهم کشید
بارانک