ما هم یه جور ایی اومدیم تو بازی

1-پنج ساله که بودم اسم خودم رو بلد بودم رو در و دیوار خونه بنویسم . و باغچه خونه از دست من تو ظهر های تابستون خواب نداشت دائم شخم می زدمش دنبال گنج می گشتم!

2-معلم کلاس انشا وقتی انشام تموم شد اشک تو چشمهاش حلقه زد برای پسرکی که دوست نداشت پای تابلو انشا شو بخونه تا همکلاسی هاش به کفش های پاره اش نخندند

3- تو پانزده سالگی کنار حوض کاشی همون جایی که عکس شمعدونی با ماهی های تو حوض بگو مگو می کردن .تو، برای لمس ماهی ها آستین ها رو بالا زده بودی ومن ...

4-بیست سالم بود توی اون زلزله ای که خیلی ها رو عزادار کرد دنبال رد ت همه جارو گشتم .هنوز یادم هست ، عاشقی طعم گسی داشت

5 – همه کوههای بلند رو  فتح کردم . دوستان خوبی دارم هرچند اندک .دلی دارم و حسرت درناها 

6- حالا زندگی راحتی دارم نه منتظر اتفاقی هستم و نه ناراحت از دست دادن چیزی... به واقع

 If you have nothing there is nothing to lose.

7 – ببخشید که من از قاعده پنج پیروی نکردم ، هفت رو بیشتر دوست دارم.

 

حالا این و گوی و این میدان . اقا رضا و بقیه دوستان