وقتهایی هست که دلت می گیره آرزو می کنی کاش یه کوه بود که می گرفتی و ازش می رفتی بالا . تا ته همه رسیدن ها. نردبانی که می بردت به رویاهات .بالای ابر ها می رفتی به روزهای کودکی می رفتی کنار حوض پر ماهی زیر در خت انار دراز میکشیدی  و زل می زدی از لای شاخه های سبز و گلهای سرخ ش  به اسمون آبی خدا . بعضی وقتها یاداوری کردن چیزهایی که الان داری و بدست اوردی و در برابرش چه چیزهایی که ازدست دادی تلنگر سنگینی بهت می زنه . خودت رو می فروشی به چند تا پول سیاه که جز درد سر چیزی نداره . یه آسمون پر از پولک و ستاره یه دنیا پر از بوی گوجه سبز تازه . که لابلاش پر از گلهای محمدی پر پر شده است . یاد همه کسانی می افتی که دیگه نیستن می ری تو ده سالگی . می ری تو دنیای کوچه های خاکی با دیوارهای کاهگلی . می رسی به اونجایی که همه چی رو اونجا گم کردی . بو که می کنی این بار از کوچه هاش بوی بلوغ می یاد . همون که ما رو از هم جدا کرد . پسرها با پسرها- دخترا با دخترا....