یله بر نازکای چمن زده باشی و

خاطره پا در گریزی شب کامیاب را

با نخستین درد آغاز گشتی

به سان جانوران در بیشه

راه تو را هموار است و کوه تورا آسان می نماید حوالی سپیده دم که نفس افتاد از راه افتادیم دستها را از دغدغه کار و رنگارنگی شهر شسته با اب سرد چشمه وضو کردیم  پناه بر دو رکعت صبح سراسر شب را رفتیم بی تردید راه را گم نکرده بودیم که دوربود ولی هموار می نمود توی اون بی خودی انگار توی طبیعت بکر خودت را فراموش می کنی فقط می روی تا انقدر که کوه جلوی پایت تمام می شود و تو ایمان میاوری به یگانگی ات که اینسان افریده شده ای .