با کاظمی عزیز و عطر یاس ش 

می اید، می نشیند کنارت،اخرین یادداشت های ش را در کاغذهای سفید که برخی جاهای ش را هم خط زده است از کیفش در می آورد و عینک شیشه گردش را از جیب در می اورد و به چشم می گذارد ، یک دانه گل یاس خشک شده از جیبش می افتد و تو خودت را آماده سفر می بینی ، روی پله های روبروی صنایع دستی ترابی ، توی همان گذر فرهنگ و هنر و نفس عمیقی می کشی و یک دانه از سیگارهای کوچک اش را روشن می کنی و دنیای تصاویر در ذهنت جان می گیرد ، ترا به همان سرزمین های می برد که در رویاهای ت ساخته ای و از کوچه های گذر می کند که زمانی تو هم از ان ها عبور کردی و بارها دلت لرزیده است و خطوط مبهم ذهنت بدل به تصاویری حقیقی گشته اند ، تو را میهمان عطر یاس های خانه قدیمی می کند همان خانه که شاید حوالی انجا بود، همانجا که گم ات کردم و گل یاس، سالهاست در همان جا می شکفد و خودش نمی داند که چه سرنوشت های را رقم زده است و چه دلها ی که با عطر ش تا اسمان هفتم خدا پر کشیده است و کاش زبان باز می کرد و می گفت از گذر سالیان از جوان ها که اکنون پیر شده اند و او همان جا باقی است . خمی هم به ابروی ش نیاورده است. توی جیبش یک دانه از همان یاس های خشک شده است و تو می فهمی که این گل یاس خشک شده چه ارزشی دارد درست مثل کلیدی است که درهای بهشت را بروی ت باز می کند و تو سبکبار بسوی ش پر می کشی و حال این بار میهمان بهشت ش هستی در سرزمینی گنگ و خاموش .