دنیا بی تو واسه  ام  مثل جهنم اه ، دارم فکر می کنم به اتفاقاتی که می تونه برام بیفته و افتاده مثل اون موقع که تو بچه گی گم شدم واز شدت گریه تمام صورتم خیس اب بود و اون زن ای که می خواست من رو جای بچه اش ببره ، یا اون موقع هایی که مرگ رو جلوی چشم هام دیدم و همه چی رو تموم شده فرض کردم ، یا چه می دونم دیگه چه اتفاقی می تونه بیفته  وقتی همه چی حق اه و از مشییت خدا سرچشمه می گیره، ولی نه این یکی رو به حساب هیچ چی نمی تونم بذارم . تو باشی و من باشم ولی من، بی تو باشم  و اخه باور کردنی اه؟ مگه می شه تو ایمان داشته باشی به باران و اونوقت تشنه، منتظر باشی تا حوالی سپیده  دم تا چشم هات به نم باران بشینه و سرت رو خیمه کنی واسه بی پناهی اشک هات ، می شه؟ یعنی کسی باورش می شه ،من باشم تو باشی ، دنیا باشه و اون وقت من و تو قرار باشه تا آخر این عمر کوتاه مون، که توی یه چشم به هم زدن عین عمر کوتاه اون هفت تا شمع توی اون هفت تا امامزاده که می سوزه ، تموم بشه ، توی این دنیای کوچیک که باندازه هفت تا امامزاده جا داره و از هر چی بدت میاد سر راهت سبز می شه ، یه ذره جا برای اینکه من و تو رو  رو  در رو کنه نباشه ؟ دیگه همدیگر رو پیدا نکنیم؟ نه اینو من از همه پرسیدم ، حتی نشونیت  رو به خیلی ها دادم  که این ماه مهربون من چه شکلی اه و مهربانی توی تمام وجودش موج می زنه، خیلی ها برامون دعا کردن اینو می تونی تو یادداشت های پر از محبتی که برام می گذارن ، می تونی حتی از پرنیان ماه و این آشنایی که من نمی شناسمش یا از بقیه دوستان بپرسی . همه می گن که این امکان نداره ، من باشم تو باشی ، دنیا باشه و اون وقت دستهای مهربونت تو دستهای من نباشه، مگه نه؟