سرم درد می کنه، باز هم می خوام از زندان بنویسم  از زندانهایی که دورو بر ماست از تنهایی ما ادمها که چه جوری ازش فرار می کنیم و به چه جاهایی که پناه نمی بریم به قول قدیمی ها از چاله در می اییم و می افتیم تو چاه . گاهی وقتها این تنهایی ها رو با خودمون پر می کنیم با خلق کردن چه می دونم این تابو ها یا افرینشهای به هر شکل و قیافه . بعضی وقتها دوست داریم با گذاشتن رد پا از خودمون از این پو چی ها از این عدم فرار کنیم خودمون رو صاحب اصل و نصب و دودمان و طایفه می کنیم و گاهی وقت ها پشت خروارها و کیلومترها لقب و الفاظ قایم می شیم تا نکنه کسی بفهمه ما لختیم و عور و این بهایی که برای درک هستی، برای اینکه ما صاحب این قدرت و این فکر شدیم که بفهمیم هیچی نداریم و خودمون رو رونده شده از بهشت می دونیم و سزاوار ولایق بر گشتن به اونجا . درست اه که از اونجا رونده شدیم ولی این ثمره یه خطا بود، خطا؟ نمی دونم شاید هم این ثمره یه اگاهی بود .آره اگاهی که ما ازش منع شده بودیم ولی خودم خواستم که اون سیب رو گاز بزنم و اون میوه بصیرت بود که بدست اوردم . و به راستی آیا این بصیرت اه که ادم را از اون بهشت موعودش بیرون می کنه؟ یا این بصیرت که در سایه اون می فهمیِِ؛ بهشتی وجود نداره و تو یکسره تو رنج افریده شدی و خواستگاهت این اه و از اون گریزی نداری . اگه این طوره پس چرا تقلا کنی واسه رسیدن به اون بهشتت و اگه این نیست و راه باز گشتی باید باشه به اون سرزمین موعود، پس اگه بخواهی عاقل و با بصیرت باشی که بازهم از اونجا رونده می شی پس بیا به هیات انسانی در بیا که تو همون بهشت موعود زندگی می کرد و بین خوبی و بدی و زشت و زیبا تمییزی قایل نبود . این جوری باز می رسی به خودت به اون هسته خامی که بودی و هنوز هیچ شکلی نگرفته بودی و هنوز منتظری تا یکی از راه برسه و تو رو وسوسه کنه برای خوردن میوهء اون گیاه . از تفکرت دست بردارو از قضاوت کردن .ویکسره تسلیم باش در مقابل اون چیزی که برات مقدر شده و شاکر باش از نعمتهایی که داری واین بار زیاده خواهی نکن از چیزهایی که ازشون منع شدی تا برای همیشه تو بهشتی که این بار خودت برای خودت می سازی بمانی .