این دفعه یه کمی متفاوت از دفعه های قبل بخاطر تعطیلی فرودگاه ،توی  ترمینال  آزادی قرار گذاشتیم . یه ماشین زرد رنگ می گیریم ساعت حدود شش صبح اه . حرکت می کنیم به سمت سایت کارخانه ، این مسیری که تقریباً حفظ ام خیلی سریع اتوبان خسته کننده تا قزوین تموم می شه شاید بخاطر اینه که سرم تو یه کتاب شعر "خاطره ای در درونم است " نوشته آنا  آخماتووا یه شاعر خانم اهل روسیه تو کشاکش انقلاب ها و درگیری های 1917 روسیه و بقول خودش کتاب هاش در شرایطی چاپ می شن که حمل و نقل متوقف بوده

چراغ ها خاموشند.

خندق سنگرها در باغ خانه ها،

یتیمان پیترزبورگ

فرزندان منند.

در این زیر زمین

نفس به سینه باز می گردد،

درد بر پیشانی زخمه می زند.

از میان غرش بمب ها

صدای کودکی به گوش می رسد .

 (آنا آخماتووا)

از این جا به بعد رو خیلی دوست دارم ، می رسیم به دشت های پهناوری که طلایی رنگ اند ، گندم هایی که درو شدند ، باغهای لخت و عریان بادام و گردو که خیلی کم ازشون باقی مونده ولی اونهایی که هست هنوز خیلی از خاطرات رو تو ذهن دوره می کنه . از کنار افق های منحنی تپه های پشت به پشت هم که تابلوهای بی بدیلی رو از اعجاز خطوط منحنی می سازه و بی گمان ذهن تو رو به سراغ منحنی های زندگی ، چه اونایی که مثل منحنی های آب عریان اند و چه منحنی هایی که تو ذهنت مستور بی ان که خودت بدونی ، می برند

خاطره ای در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی.

سر ستیز با ان را ندارم، توانش را نیز:

برایم شادی است و اندوه .

در چشمانم خیره شود اگر کسی

آن را خواهد دید.

غمگین تر از آنی خواهد شد

که داستانی اندوه زا شنیده است.

می دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی می کنند ،بی آن که روح را از او بر گیرند.

تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی.

(آنا آخماتووا)

من اون تک درخت سبزی رو که بالای اون خطوط منحنی تپه ها ، تو اون افق های بی نهایت متنافر قیام کرده رو همیشه ستودمش. جایی که دشت تو انتهاش به کوه می رسه و از اونجا به بعد رو باید سرت رو بالا بگیری تا اسمون ابی خدا بالای سرت تو رو ببره به اون بی کران رویاهات ، جایی که تو اغاز می شی و من توی اون افق بی نهایت می رسم بهت اما نه رسیدن واقعی ، که توی هپروت خودم هر بار دری رو باز می کنم و تو این افق بی کران تو رو باز هم زیبا تر از همیشه اونجا می بینمت که به روم لبخند می زنی.

نمی دانم رویای آبی ام یا حضور سبزا ت

کدام را باور کنم

افق، مرز بی نهایت،که ابی آسمان

در پهنۀ سبز زمین پیوند می خورد.

 یا تو

آبی رویاهایم با سبز حضورت

پیوند خورده است

تو

بی نهایت من ای.