این بار باز هم قیامتی برپاست و ،فقط ، چهل ونه قدم مونده –هم همه ای بپاست ، وسط ابرها ایم ، همون جایی که نفس هات به شماره در میاد و می مونم خدای من نفسها رو بشمارم یا حساب قدم ها رو داشته باشم ، چهل و هشت- دستمال و خیس می کنم جلوی نفسهامو می گیرم ، می گن امسال این دیو سفید از هر سال بیشتر خشمگین شده ، بخارهای گوگرد وقتی بلند می شه ،تنها کاری که از دستت بر میاد اینه که نفس نکشی وگرنه تو را با خودش می بره به همون هپروتی که بدنبالش اومدی-چهل و هفت توی یه حالت خلسه ام می گن تاثیر ارتفاع ست و دورو برم همه جا سپیده لحظاتی می شه که بارش برف بند اومده ، می تونی باور کنی وسط تابستون ،برف بیاد ، یادم می ره که توهم کنارم ای و سایه به سایه هم داریم می ریم -چهل و شش- من هنوز اثیر اون خنده های تو ام ، مگه نیومده بودم میون اون یخ ها وسط اون دنیای سپید چشم ها مو روی هم بذارم ، مگه قرار نبود تا سالها بعد اثری از من نباشه ؟ چهل و پنج- چرا ولی هنوز نرسیدم  هنوز چهل و چهار- قدم فاصله دارم ، چهل و سه قدم- تا بام ایران ، جهل و دو تا مکانی که مقدسه اه مگه نه که تقدس اون به ارزش قدمهایی که برای رسیدن بهش بر دلشته شده و دلهایی که برای رسیدن بهش لحظه شماری کردن و عاشق هایی که از همه جای دنیا برای دیدنش اومدن این رو می تونی از زخمهایی که داره از یادگارها از پلاک های طلایی که از ملیتهای مختلف به گرده اش زدن بخونی و چقدر کسانی که کنارش عکس یادگاری گرفتن چهل و یک- من هنوز اثیر اون چشمهای مهربون تو ام ، پس چه جوری رها کنم و به اون برسم ؟مگه می شه؟ چهل – اینجا نباید وایساد ، صدای از وسط اون دنیای مه گرفته میاد ، وا نه ایست برو ، نفس نه کش! سی و نه – نکنه اینجا تو این سرما تو این بخارهای سمی بمیرم ؟ سی وهشت – مرگ رو جلوی چشم هات می بینی ،سی وهفت – یاد اون هفت تا شمع نذری تو امامزاده می افتم سی و شش- چرا با خودم شمع نیاوردم ؟ مگه اینجا متبرک نیست؟ - سی و پنج – فقط سی و چهار- قدم دیگه مونده ، برگردم ، دیگه نمی تونم سی و سه –نه با خودم نذر کردم برای رسیدن بهش از این هفت خوان باید بگذرم حکایت هفت خوان رستم و این بار به جنگ دیو سفید اومدم ، دماوند ، باید باهاش دست و پنجه نرم کنم هنوز سر مست از پیروزی خوان های قبلی ام ، نمی دونم رستم کجا به دیو سفید رسید ، ولی من توی این خوان چهارم ام ، هنوز شیطان مونده هنوز دیو سیاه رو جلوی روم دارم ، هنوز از آتیش رد نشده ام .سی و دو –فقط به گرمای دستهای مهربونش فکر می کنم دستهایی که می دونم توی اون سرما ،انتظار دستهای من رو می کشه تا مثل روح ام که تو این لحظات از جسمم جدا شده دوباره بهم بر گرده. سی و یک- بارش برف ادامه داره ، رسیدم به جایی که همه دور و برم سپید اه حتی سنگها و خاکش ، با خودم می گم یادم باشه موقع برگشت یه چند تا از این سنگهای سپید این سرزمین رویایی رو براش ببرم .سی- نفسهام رو تو سینه حبس می کنم ، چشمهام رو می بندم ، خواب به سراغم می آد تا منو با خودش ببره و من بی هیچ مخالفتی به استقبال ش میرم ، بیست و نه –نمی تونم نفس بکشم و هوا ی سمی به درونم راه می بره چشمها م می سوزه .بیست و هشت- چقدر حیف می شه من که هنوز خواب دستهای مهربونش رو ندیدم ، من که هنوز برای دیدنش لحظه ها رو می شمرم ، چقدر حیف می شه ، خدایا چطور دلت میاد ؟ پس مهربونی هات کجاست؟ باورم نمی شه چشمهام رو بسته باشم و تو یه چشم بر هم زدن همه چی تموم بشه . زمان از حرکت می ایسته ، شماره ها به انتها می رسن تمام تنم رو یه ترس شفاف پر می کنه همه جا رو نورانی می بینم ، سرم رو می زارم روی زمین ، دیگه سرماشو حس نمی کنم .انگشتهای دست هام دیگه گز گز نمی کنن ، چقدر حیف شد فقط چند قدم باهاش فاصله داشتم، خودم ر برای یه سفر طولانی حاضر می کنم . چیزی یادم نمی اد فقط ارزو می کنم برای اخرین بار ، اخرین خواسته ام بر اورده بشه ،توی اون لحظه های سکوت و تاریکی ؛ توی اون دنیای مه گرفته ، کی می فهمه من با خودم عهد کردم ، یا بهش می رسم یا تو این هفت خوان ها به خاطرش جونم رو می دم ، کی می فهمه ، تا سالها بعد وسط اون برف ها و یخ اثری ازم نمی مونه ، حتی کسی برام گریه ام نمی کنه و من تو اون سکوت چقدر تنها می مونم ، دوست دارم همون جا بمونم ، سر به سجده بگذارم و از خدا بخوام اگه دفعه بعد زندگی دوباره ای بهم داد ، این بار کنارش باشم حتی اگه این بار به هیئت سنگی افریده  بشم باز هم کنارش باشم ، چشمهام رو باز و بسته می کنم ، نه دیگه چیزی نمی بینم ، من تموم شدم . چهره خندونی رو می بینم ، شبیه همون ای که کنار چشمه ، توی ائینه دیدمش ، خدای من اشتباه نمی کنم ، لبخندی بهم می زنه و من از شوق دیدنش از جا می کنم ، خدایا ، یعنی من خوابش رو دیدم ، یعنی اون خودش بود؟ باورم نمی شه چشمهام رو که باز می کنم ، مطمئن می شم که خوابش رو دیدم . دیگه فاصله ای ندارم ، حال تو اون بلند ترین نقطه بام ایران وایسادم ، همه دارن عکس های یادگاری می گیرن و من هم از این که تو چنین جای مقدسی دیدمش ، تو پوست خودم نمی گنجم ، حال من فاتحانه به خوانهای بعدی فکر می کنم . میدونم که پیروزی نزدیک اه ، فقط باید صبور باشی و سر به زیر و سخت . این رو یادم نمی ره .