مادرم می گه بچه که بودم گاه و بی گاه وسط ظهر های تابستون که سایه ها زیر پات چال می شن اون موقع ها که جرات نمی کردی بیشتر از چند قدم روی کف حیاط راه بری ، وقتهایی که همه رو تو خواب جا می ذاشتم  اون موقع ها که اثیر چشمهای مهربون ات نشده بودم ، می رفتم سر وقت باغچه ، دوست قدیم ام ، یادم میاد با یه بیلچه اهنی کوچیک می افتادم به جونش ، دنبال اون گنج گم شده ام ، اون موقع ها سراغش رو تو خاک باغچه می گرفتم . و هر بار هم همون چیزی عاید ام می شد که دفعه های قبل شده بود ، یه تل خاک پشت سرم و ریشه های درختچه های تو باغچه و کرمهای خاکی که نفرین ام می کردن وقتی نصف شون می کردم ، شاید هم دعا چون بعد ها فهمیدم کرم ها از طریق نصف شدن زاد و ولد می کنن ، یادمه وقتی پدر بزرگ مرد ، خاک رو نوه های بزرگ کندن وخاک هایی که مشت مشت روش ریختیم ،تو هر مشتش کلی خاطره و یادش بود که چال می شد ، قبرستون قدیمی بالای  تپه با اون قوچ های سنگی قدیمی که وقتی بزرگتر شدم دیگه اثری ازشون نمونده بود اون ها رو هم به غارت بردند ، مشرف به باغهایی که تا چشم کار می کرد مال اون بود و همه رو با دستهای خودش اباد کرده بود بهشتی که واسه  خودش ساخته بود . می گن این داستانی که کلاغ، وقتی هابیل قابیل رو کشت بهش یاد داد. تصویری تو ذهنم هک می شه . وقتی ماهی قرمز توی تنگ بلوری از تنهایی و غم دل تنگی، دنیای حوض کنار ماهی های  دیگه، مرد . زمانی که ما  از ترس مبادا، حوض وسط حیاط رو بدست مزدور سپردیم تا با پتک اهنی اش هستی ا ش رو در هم بکوب اه ،تا نکنه تو برای لمس ماهی ها وقتی کنار حوض میای، توی اب بیفتی ، بازهم خاک باغجه رو من کندم ، و ماهی کوچیک رو به اعماق سرد اش سپردم . خاک فراموشی روش ریختیم . ولی هیچ وقت مهربونی هاش رو و یادش رو و بهشتی که از خودش به یادگار گذاشت رو فراموش نکردیم . پدر بزرگ مرد شجاع و دلیری بود ، یادمه تا صد سالگی می رفت سر باغ و کار می کرد . میون باغ اش و گورستان قدیمی، مسیل هنوز هم تو بارون های بهاری سیلاب ها شو داره و می دونم با اینکه  اون قوچ های سنگی اونجا نیستن  هنوز هم  ارواح شبها تو کوهها اتیش روشن می کنن تا گرگها به گوسفند ها نزنن و چشمهای اونا هنوز هم چشم به راه اب اه تا درخت ها رو سیراب کنه تا علفها بلند بشن تا گندم ها خوشه کنن تا خدا زمین رو از طلا به پوشونه و من می دونم گیاه ها دست به دعا می شن تا حالا که مردهای بزرگ بلای تپه خوابیدن ، اسمون  براشون گریه کنه تا از اشک خدا سیراب بشن ، تا باز هم زمین خدا طلایی بشه