توی زندگی ام هیچ وقت این جوری اسیر نشده بودم و دقایق اینچنین زجر اوری که هر ثانیه اش مثل سالها می گذر اه نداشتم ، نمی دونم چرا این اتفاق می افته در ست اون زمانی که می خواهی بری تو اون موقعی که ایمان پیدا می کنی به راه ات به رفتن ات، یه چیزی دست و پات رو می بنده .انگار که توی زندان کرده باشند ات .یاد دوستم ع می افتم اون زمانی که از زندان ازاد شد ازش پرسیدم ،خوب زندان چطور بود؟ گفت اون زندانی که در من و درونم هست اون انزوایی که روحم رو دائم می خوره،خیلی سخت تر از اون زندان چار دیواری اه. چه نازنین مردی بود با اون صورت کشیده اش و عینک گردش ،اول بار که دیدمش تو یه اتاق،کل زندگی اش رو دور هم جمع کرده بود. اهل ادب بود و دست به قلم ، فکر کنم تو دهه 50 تو رشته مهندسی از علم و صنعت فارغ التحصیل شده بود. آدم دنیا دیده ای بود یادمه یه بار داشت راجع به یه موسیقی از اروس رامازوتی صحبت می کرد، کلی تعجب کردم . یادگاری از یه نسلی که همشون یه جور هایی غبار فراموشی، تو فراموشخانه این دنیا روشون نشسته . اونهایی که پنجشنبه شب ها تو درکه دور هم جمع می شن ،خوب می شناسنش خیلی هاشون همین جوری اند توی یه عالم بزرگ که مال خودشون اه، توی یه شهرکه شاید لای ورق های یادداشتهای سپیدشون باشه ، یا توی افکار سپیدشون ،چقدر تو انزوا و تنهایی خودشون زندگی می کنن . واین انزوا عین یه زندان می مونه وقتی از یه دنیا جدایی ، کسی نیست که حرفها ت رو بفهمه جز همون عده قلیل دور و برت که شاید تعداد شون به انگشت های دست ات هم نرسن، اون وقت می فهمی زندان کجاست ، ولی جرمت رو هیچ وقت کسی بهت نمی گه. و باید تاوان چیزی رو بدی که هیچ وقت نمی فهمی اش