تو مثل خنکای نسیم عصرهای کویری رو پشت بوم های کاهگل ای مثل اون بوی نم ای، موقع رگبار های بهاری. تو مثل خودم ای اون وقت ها که غیرخودم چیزی رو نمی بینم . تو از همون حس و حال های دنیا های کودکانه ای .می شه ازت با کاسه سر کشید بی اون که دست هاتو رو سرت بذاری که عقل و هوش از سرت نه ره! حیف که هرچی می خورم سیر نمی شم و تو نهایت معرفت ای که  هرچی می خورم بازم پر می شی . با چی عوض ات کنم ؟ وقتی مثل خودم ای،وقتی ازت می گم انگار که یه قطره بارون می افته تو یه برکه .و من تشنه باز توی برکه  عکس تو رو می بینم .حس می کنم سالها ست از ورای اون مرزهای کودکی گذشته ام ،اما باز هم تو رو اونجا جستجو می کنم اونجا که گم ات کردم روی صفه های رو در رو ته یه کوچه توی هشتی یه خونه قدیمی . این اخرین نقشی که ازت تو یادم مونده .اگه اون خونه قدیمی خراب بشه، ممکنه تو رو هم دیگه گم ات کنم؟ و این هم شد. زنها و بچه هایی که عادت داشتن دور هم اونجا بشینن و گل بگن و گل بشنون ، رو تو خونه های سیمانی اثیرشون کردن و من گم ات کردم . حالا بالای ابرها  یه خونه ساختم  با هشتی و حوض و حیات و منتظر می مونم  تا یه روز ببینمت که اونجا نشستی و دستهای کودکانه ات رو فرو بردی تو حوض برای لمس ماهی ها ، یعنی می شه؟