حس می کنم از نو زاده شدم ، خواب بودم . از یه خواب بیدار شدم . چشمهام به روی دنیا باز شده ،تمام دنیا رو یه جور دیگه می بینم .ولی مگه می شه ، زندگی دوباره به کسی داده باشی درست اه که اینو به من گفتی  ولی باورش برام سخت اه. توی گذر بازارچه که نشستم ، همون یادگار بانوی فرهنگ و هنر دوست ایران ،پیر مرد به حرف میاد زیاد هم پیر نیست شاید این موی سپید رو روزگار تو گردونه دهر بهش داده،حرفهاش که طولانی می شه برام یه چایی می ریزه و باز رشته سخن رو بدست میگیره ، اولین بار اه که باهاش هم صحبت می شم .چقدر مردم مهربونی داریم از زندان شروع می کنه که چه ادمهای بزرگی که توش ساخته می شن و از حس اون قهرمان هایی که فاتحانه ازش بیرون می یاند ، دست به قلم خوبی داره و اینو مرهون اون سالهاست ، باهاش صحبت از .... می کنم می شناستش .چقذر اینجا ادمهای خوب دور و برمون پیدا می شن ،منو یاد شهر سپید خودم می اندازه قبل لز اینکه دیو، توش راه پیدا کنه و با چه صمیمیتی منو مهمون حرفهای یه عمر زندگی و تجربه هایی که چقدر سنگین بدست اورده شون  می کنه و با چه سخاوتی پذیرای یه چایی ام می کنه .موقع خداحافظی دست به اسمون بلند می کنه و برام  دعا می کنه .

توی ذهنم زایش دوباره است، از یه خواب بیدار شدم ،من که هنوز نخوابیدم ،من که هنوز خواب اش رو ندیدم .کی پا شدم ؟ میگن تنها کسی که زندگی دوباره بدست اورده ایوب پیغمبر بوده و اون هم بخاطر صبوریش ، واین نعمتی که خدا به ادمهای صبور می ده ،امتحان هایی است که باید ازش سر بلند بیرون بیایی –این خارجی اه گیر داده از این خانوم که داره قلم زنی می کنه عکس بگیره ، می گه جالب اه که خانمهای ایرانی چه جوری کار می کنن- یاد ایوب می افتم0 اون اسطوره صبوری که توی یه بیماری سخت با مرگ ،دست و پنجه نرم می کنه و مردم از شهر بیرونش می کنن . می گن اگه تو پیغمبر خدایی ،پس چرا بهت سلامتی نمی ده و می برندش توی بیابون رهاش می کنن تا کرم ها بدنش رو بخورن .اون وقت زن ایوب  هر روز براش غذا می بره ،می ره تو خونه ها کار می کنه تا یه لقمه نون در بیاره و ببره با هم بخورن ، باز شیطان حلول می کنه این بار نمی دونم چه شکلی داره  هر دفعه به یه شکلی یه بار مثل اون مارهای زردی که تو سر در کارخونه گذاشتم یه بار شکل یه فرشته که از اسمون میاد و یه بار هم درون خودم اه ،یا مثل یه ادم گرسنه که محتاج غذا ست یا یه ادم بی سرپناه توی باد و بوران یا بشکل نیازهای دیگه است مثل خوابهایی که می بینی مثل ادمهایی که دوستشون داری  یا ازشون بدت میاد و مردم شهر رو فریب می ده ،به سراغ زنها می اد. اونها رو فریب می ده که این زن رو تو خونه هاتون راه ندین . اون شوهراتون رو فریب می ده . تا اون یه لقمه نون ایوب رو هم ازش بگیره ، غافل از اینکه روزی رو خدا می رسونه . زن گرسنه و تشنه توی کوچه ها می گرده. باز هم شیطون ،این بار به شکل مردی اه که دیگی پر از اش پخته و هم می زنه ،سر راهش سبز می شه ، ازش می خواد که یه کاسه اش  بهش بده که برای گرسنگی خودش و ایوب ببره . حتی قبول می کنه که تمام ظرفهاش رو بشوره ،شیطون می گه فقط یه راه داره ،یه کاسه آش بهت می دم، فقط باید گیس هاتو ببرم .نه، بار دوم ازش می خواد ،نه، جلوی چشمهاش مردشو  رو مجسم می کنه که چشم به راهش اه ،دفعه سوم نمی تونه مردش رو که گرسنه و تشنه تو بیابون رها شده فراموش کنه ، می گه حاضرم گیس هامو در قبال یه کاسه اش بهت بدم .واژه گیس بریده توی ذهنم تداعی می شه گیس بریده یعنی کسی که خیانت کرده ،خودش رو فروخته ،ولی شیطان فقط به بریدن گیس هاش اکتفا کرده . شیطان خودش رو به ایوب رسونده بهش می گه این همه از خدا خواستی ،چی بهت داده؟ این بار از من بخواه، از شیطان. همه چی بهت میدم ،به زنت نگاه کن ،گیس هاشو ببین . ایوب که نگاه می کنه ،اشک از چشمهاش جاری می شه .کرم ها بدنش رو می خورن و اون شاکر خداست که روزی اون کرم ها رو هم توی بدنش بهشون داده . اشک مرد برای زنش سرازیر می شه ،عرش خداا به لرزه در میاد . گریه مرد بهای سنگینی داره ،حتی خدا هم نمی تونه تحملش کنه . صدایی از ملکوت میاد ،بهش می گه برو تو اب چشمه خودت رو بشور . چشمهاشو که باز می کنه ،خدا زندگی دوباره بهش داده . جوون شده زنش رو می بینه که با تعجب نگاش می کنه ولی از زنش بخاطر کاری که بخاطر اون انجام داده ناراحت اه قسم می خوره که چهل تازیانه بخاطر خیانت بهش بزنه تاکفاره گناهش باشه .تازیانه رو که بلند می کنه ،صدای کلاغ ها طنین انداز می شه بهش می گن اون خیانت نکرده و سنبله گندمی رو بدستش می دن که حالا که قسم خورده ،چهل ضربه باهاش بزنه به قوزک پاش که نماد زنانگی اش باشه . و بعد پیر مرد می گه نگاه کن چقدر مچ پاهای زنها بیرون اه!