تمام فکر و ذکرم این شده که کی تو خواب می بینمت؟ اونقدر بخودم سخت می گیرم تا قبل از خواب بهت فکر کنم که دیگه تا صبح خوابم نمی بری و از فرط خستگی بیهوش می شم ، صبح که از خواب پا می شم از خودم می پرسم چی شد ؟ دیدیش؟ و بعد با افسوس به خودم می گم ، نه و تمام روز بعد رو دنبال می کنم ،تا شب . خلاصه این شده کارم،بازم روزها رو می شمارم ، یک ، دو ، سه .....  شمارش ها بی تابم می کنه ولی نه بی تابی که آزار دهنده باشه ،یه بی تابی که هر روز که از خواب پا می شم با تو شروع می کنم ،هر جا رو می بینم تویی، و اخرین چیزی که توی این زندگی روزمره بهش فکر می کنم یا باهاش به خواب میرم بازم تویی ،نمی دونم چرا هنوز خواب ات رو ندیدم ، شاید هم دیدم و از بزرگی ات اونقدر به وجد اومدم که تو پوست خودم نگنجیدم . شاید هم دیدم و نشناختمت ، نه اگه ببینمت می شناسمت ، دستهای مهربونت رو می شناسم ، بارها دست تو دست مهربونت از نردبان خدا بالا رفتم ولی هیچ وقت نشده تو صورت ماهت بیشتر از یه ثانیه تونسته باشم نگاه کنم . نه این چه حرفیه می شناسمت ، تو مثل ماه می مونی ، فقط حیف که مثل خورشید نمی شه تو صورتت نگاه کرد ، شاید هم من اونقدر پیشت کوچیکم که نمی تونم نگات کنم  هر وقت که از تو میگم ،باز می رم تو یه هپروت ، توی یه بی وزنی . باد صورتم رو نوازش می کنه ، اب تمام تنم رو جاری می کنه تو خودش ، زبونم بند میاد و عاشقانه ترین کلام ها توی ذهنم برات نقش می بنده  اون وقت مثل یه سیال شناور می شم دوست دارم مثل هوا باشم یا اب جاری و تو هم باد باشی یا اب ،اونوقت جاری بشیم با هم تو تار و پود  تن یه درخت ،یا بوزیم روی یه قله ، یه قله پر برف ،یا بادی که از یه باغ سر سبز از کنار اون درخت می گذره و می خوره به صورت یه عابر خسته و تشنه و روح اون رو نوازش می ده .باز توی گوشم صدای باد می پیچه ، تمام استخوانهای بدنم درد می کنه ، اخه معتاد شدم ، معتاد تو، معتاد از تو گفتن از تو نوشتن.