خدایا کی وقتش می رسه ؟

اخه چقدر به من تحمل دادی، تا کی باید راست راست راه  برم به روی خودم نیارم.تا کی باید لب ببندم نه رسالتت رو می خوام ،نه بهشتت رو همش ارزونی خودت . بشین اون بالا واسه خودت خدایی کن ، کاربه کارم نداشته باش ، من هم هینجا از مدار زمانت می رم تو دنیای خودم ، پشت سرم افتاب، وسط کوه ها، روبرو ماه خودم. زل می زنم بهش،اونقدر نگاهش می کنم که توی یه خلسه عمیق. خودم رو گم می کنم اون وقت تو ببین این تویی که می تونی اینقدر همه چی و رها کنی یا من .  هیچی ازت نمی خوام ، فقط ماه منو بی خیال شو تو که این همه ماه داری ، همش مال خودت . بشین تو اسمون هفتم ات و هر چقدر که دوست داری نگاشون کن ،ولی می دونم نمی تونی. به ماه من حسادت می کنی ، و اونقدر با سخاوتی که نمی تونی از من پس بگیریش ، اون وقت اشک هات جاری می شه . خودت گفتی این تنها چیزی که بهش تو وجود ادم حسادت می کنی ، درسته که هر چی دارم از تو دارم ولی اینو تو نداری .اینو با بهشتت زیباترین مطاع ت  عوض کردمش ، من گرسنه نبودم اون سیب هم بهونه بود .