وسط یه برهوتم ، همه دورو برم کويره. بدون رنگ تا چشم کار می کنه همینه یا شاید تو قطب شمال توی سرزمین برفها و یخ ها .یا شایدم این دلم اه که یخ زده و من سرماشو دارم احساس می کنم ، ،خودم رو تک وتنها وسط این قیامت پیدا می کنم ،یه فرصت دیگه فقط یه فرصت و قبول می کنن. بر می گردم حالا  گیج وگنگم ، کر و کورم و فراموش می کنم از کجا اومدم و فقط این فرصت رو دارم. با خیال راحت می شینم لب جوی و گذر عمر تماشا می کنم و فراموش می کنم که یه شب خواب دیدم ... اونقدر خودم رو سرگرم می کنم که از همه چیز غافل می شم از زندگی از رفتن،حالا یادم می اد که هر شب دارم دعا می کنم و نذر می گم برای اومدنش ،اونقدر گریه کردم که دیگه چشمهام سو نداره ، خدایا داری منو امتحان می کنی ؟ بهم چی می دی ؟ رسالتت رو یا قرب تو ؟ به من ؟ چشمها مو می بندم دور خودم یه پیله می تنم ،سفید به سفیدی ابریشم ،از همه جا دل می برم من کرم تبدیل به یه پیله می شم هیچ حسنی هم اگه نداشته باشه ، منو می پوشونه انتظار یه تبدیل رو می کشم ، سبحان ربی الاعلی و بحمده .نفسهام به شماره در میاد باید این پیله رو ترک کنم .من ملک بودم و فردوس برین جایم بود..... فراموش کنم زمینی ام به رفتن فکر کنم، موندن مرگ منه باید این پیله رو تا چهل روز دور خودم نگه دارم واون فشار و اون زندان رو تحمل کنم . سبحان ربی العظیم و بحمده. روز دوم باز شیطان سراغم میاد با یه سیب ،یا یه مشت گندم خوب یادم نمیاد ومن گرسنه چاره ای ندارم قبولش می کنم ، تمام تنم توی پیله می لرزه فشار زیادی بهم میاد تمام دنیا توی اون پیله کوچیک دور سرم می گرده ، قرار پروانه بشم به لذت پرواز برسم اینو می دونم ، خدایا نکنه منو اینجا تنها بذاری بی یار و پشتیبون. زیر گوشم نجوا می کنه ما تو رو انتخاب کردیم ، صورتش اونقدر نورانی که نمی تونم ببینمش فقط می تونم چشمهاشو ببینم مهربونی توش موج می زنه بهم می گه؛ ما به تو بال خواهیم دادو تو بزودی پرواز خواهی کرد ولی عجله نکن تو بزودی پرواز خواهی کرد ،و بعد هم گفت تو ......