دیگر تو شعر نیستی!

روبرویت می نشینم

برق نگاههایت شبم را روز می کند

و سکوتی که بالا می بردم

تا ستاره های سو سو زن که

ماه را در میانه گرفته اند

بازهم خلسه ای که از تماشای تو دچار می شوم

میان رویاها تا چشمه های جوشان تنت

و زلالی که از آن زندگی می نوشم

اینست معنای زندگی

با تو بودن

.


       

.

.

نگاههای بازیگوش

از پشت پنجره ها

مارا به تماشا می نشینند

حالا که پنجره دیگر فاصله نیست

حالا که تو

برای همیشه آمده ای

حالا که میان تو و ماه

نگاههای ماه را پشت پنجره می بندم

یک ماه برای آسمان

کافی است 

.