کلام

آغاز نمی شود

به گفتن.‌ نبودنت

که عطر خاطره ات

رویای بی ستاره مرا

در هذیانی تب آلود

بی ستار گی

نقش هزار خورشید

می بندد

بالا بلند

لبخندت رازیست

از انعکاس هزار آینه

هزار چشم

حتی اگر

هیچ ستاره ای

در آسمان سو نزند


       

زمستان بی رنگ

شالی زار خشک

 

و درنا ها رو به جنوب

خانه ی خاموش

و دود کش منتظر

به چراغ تو

روشن می شوند


       

پس كدام پنجره

كدام در ای

كه باز شود

تا همه ستارگان

به ميهماني ات بريزند

در كدام روياي شيرين

كدام خواب

غزل خوان بيايم

ببينم هواي صعودت

ابري است.

قدمي كه برداري ،

از ستاره باران شب

خورشيد را

در آغوش گيري.


       

توكه رفتي،

آسمان گرفت.

پنجره،

خاكستري ابرها را

قاب گرفت

تو كه رفتي

باران

بوي پيراهنت را

از باد گرفت


       

از رویای پیراهنت

رشته ای

بر جای مانده است

یادگاری میان

بودن و رفتن

رشته ای ناب

از گلابتون،

با عطر موهایت.