مثل اون کوه بلند سر جایی، 

من هم عین ابرها دورت می گردم

مثل اون پرنده ،تو اوج

همنشین تنهایی هات می شم

هم صدای ترانه هات ،همدم تنهایی هات،

اون قدر بالا می رم تا سایه ام رو نوک قله ات

بالای سرت باشه،

واسه ات ابر می شم ،

تو بهم اخم کنی، تَخم کنی

من ام از غصه آب می شم

بارون می شم رو تن تو  ستاره بارون می کنم

برف می شم، لباس سفید تن ات می شم

جوی می شم ، خاک تو سیراب می کنم

رو تن ات زنبق می شم ، لاله می شم ، گل در میاری

تو بهم می خندی ،من هم از کرده ی خود شاد می شم

عین یه بچه رو تن ات خط می کشم

کژ می کشم

خودمو هک می کنم، یادگاری رو تن ات

تو مثل اون کوه بلندی ، که سرش بالای ابر ها ست

منم از غصه اب می شم

جوی می شم ، خاک تو سیراب می کنم.


       

دیشب خواب  دریا همرنگ تو بود، آبی.

صبح پاییز زیر پاهام صدای آشنایی داشت ، با خش خشِ برگ هاش و باد ، از تو می گفت، یادم اومد اخرین بار که دیدم ات ،به چنار قدیمی امامزاده دخیل بسته بودی ، با نذر آب و شمع ، این رو که یادت هست ، عهدی بود که با هم بستیم ، برای آمدن باران ، و پاییز بود ، من بودم ، تو بودی و باد از مهربانی می گفت و برگ هراسی از باد نداشت. هنوز ازپشت پنجره آخرین برگ به جا مونده و من موندم و می دونم که می آیی ، تو پاییز می ایی.


       

 

دنیا بی تو واسه  ام  مثل جهنم اه ، دارم فکر می کنم به اتفاقاتی که می تونه برام بیفته و افتاده مثل اون موقع که تو بچه گی گم شدم واز شدت گریه تمام صورتم خیس اب بود و اون زن ای که می خواست من رو جای بچه اش ببره ، یا اون موقع هایی که مرگ رو جلوی چشم هام دیدم و همه چی رو تموم شده فرض کردم ، یا چه می دونم دیگه چه اتفاقی می تونه بیفته  وقتی همه چی حق اه و از مشییت خدا سرچشمه می گیره، ولی نه این یکی رو به حساب هیچ چی نمی تونم بذارم . تو باشی و من باشم ولی من، بی تو باشم  و اخه باور کردنی اه؟ مگه می شه تو ایمان داشته باشی به باران و اونوقت تشنه، منتظر باشی تا حوالی سپیده  دم تا چشم هات به نم باران بشینه و سرت رو خیمه کنی واسه بی پناهی اشک هات ، می شه؟ یعنی کسی باورش می شه ،من باشم تو باشی ، دنیا باشه و اون وقت من و تو قرار باشه تا آخر این عمر کوتاه مون، که توی یه چشم به هم زدن عین عمر کوتاه اون هفت تا شمع توی اون هفت تا امامزاده که می سوزه ، تموم بشه ، توی این دنیای کوچیک که باندازه هفت تا امامزاده جا داره و از هر چی بدت میاد سر راهت سبز می شه ، یه ذره جا برای اینکه من و تو رو  رو  در رو کنه نباشه ؟ دیگه همدیگر رو پیدا نکنیم؟ نه اینو من از همه پرسیدم ، حتی نشونیت  رو به خیلی ها دادم  که این ماه مهربون من چه شکلی اه و مهربانی توی تمام وجودش موج می زنه، خیلی ها برامون دعا کردن اینو می تونی تو یادداشت های پر از محبتی که برام می گذارن ، می تونی حتی از پرنیان ماه و این آشنایی که من نمی شناسمش یا از بقیه دوستان بپرسی . همه می گن که این امکان نداره ، من باشم تو باشی ، دنیا باشه و اون وقت دستهای مهربونت تو دستهای من نباشه، مگه نه؟


       

نمی دونم این علاقه چه جوری ایجاد شده ولی هر چی که هست حالت طبیعی نداره نمی دونم این بخاطر تو اه یا این یه معجزه است که اتفاق افتاده و منو تو این موقعیت قرارداده من اسمشو می گذارم" معجزه تو" که به هر شکل به تو ارتباط داره و معجزه هم هست . وقتی دستهای مهربونت رو تو دستهام می گیرم انگاری غم همه عالم که رو دوشم اه از پشتم برداشته می شه و من چه سبکبار با هات تا نهایت عشق پرواز می کنم و خودم رو خوشبخت ترین ادم روی دنیا تصور می کنم می رم تو اون هپروت خودم وتو قصر خودم و هیچ دغدغه ای ندارم . شاید این همون چیزی باشه که همیشه ادم بدنبال رسیدن بهش بوده و من اینو  کنار تو دارم . تو بی نهایتی رو بهم میدی که توش زمان برام متوقف می شه و نوسان هاش، صدای تو اند که چه بی بدیل صدایم می کنی و نفسهام به شماره می افته و من از خودم می پرسم تو این بهشتی که برام ساختی تا کی مهمانت خواهم بود و ایمان دارم که این بهشت  برایم ابدی اه و پایانی نداره . یعنی من واقعاً دارم به اون بهشت موعود می رسم ؟ یه جای کار می لنگه ؟ یعنی می شه اون هم روی زمین برام مصداق پیدا کنه؟ چرا که نه مگه این هم از همون بهشت و جهنم های روی زمین نیست . نکنه اونقدر این بهشت برات زیباست که نمی تونی تو پوست خودت بگنجی و باورش برات مثل یه خواب می مونه ؟ نه خواب نیستی ، بیداری و این رو به برکت اون نیرویی داری که بهش ایمان داری و می پرستی اش ، مگه غیر از این اه ؟حال اگه بهت می گفتن اگر ایمان بیاوری و عمل صالح انجام بدی بهشت در روی زمین در انتظار توست باورش سخت تر از این نبود که تصور کنی دنیایی که الان توش هستی همون اخرتی که منتظرش بودی . دستهام رو رو به اسمون بلند می کنم ، اونقدر تو دلم شادم که نمی تونم چه جوری باید شکر کنم .


       

جمعه بود

با صدای شلیک هفده گلوله

و خواب شیرین ژاله را آشفت

برای آنکه می پنداشت

درخت را

از خون، بباید سیراب کرد

اینک

 درخت با خون سیراب

میوه های نا همگون

آورده است

در جمعه


       

می دانم

که می آیی

گفته اند

اما کی؟

این را نمی دانم.


       

نگاه ها چه زود

بدل به کلام ها

وابرها  بدل به باران می شوند

کلام ها ، نجواها می شوند در گوش ها و

زمزمه نفسهای تو

به صدای بارانی لحظه های من

و نهرها به دریا ها می رسند

من به اقیانوس بی کران تو

ولی چقدر دورم

دورم از تو

با تو


       

تیک تاک

لحظه شمار ساعت دیواری

بانگ موذن از فراز

گلدسته ها

فقط تو را صدا می زنند

تو که حضورت در لحظه ها ست

بودنت  از ادم تا

من

حضور خلوت ثانیه ها ست

و تو می دانی

این رسالت توست

در مدار سرنوشت

و من بی تابم

بی تاب مسافر بودن این

قطار سرنوشت

و چه اسان می رویم

من و تو

 در این قطار سرنوشت.


       

هنوز صدای نفس های تو، دلنشین ترین ترانه زندگیم، توی گوشم اه. هنوز لحظه هام پر از عطر بارون خورده زلف ها ی تو اه .هنوز باورم نمی شه عطر تو رو تو آغوش دستها م نداشته باشم ، و دلم رو که با تو یکی شده حالا تو این تنهایی خودم بی تو تنها ببینم . برای یه لحظه هم باورم نمی شه گم ات کرده باشم. توی صحن امامزاده توی اون ازدحام غریبه ها  تنها می مونم مثل اون کودکی که مادرش رو گم کرده و تو نمیتونی بفهمی چرا من واسه تصور حتی لحظه ای  نداشتن ات مثل اون هفت تا شمع نذری دارم می سوزم و اشک  می ریزم. دیگه واژه هام کفایت تو رو ندارن، الان اه  که آسمون خدا برام گریه کنه و بارون رحمت اش رو برام بفرست اه ولی من بی تو دیگه بارون رو هم نم خوام . روزها رو برای بودن ات، برای داشتن ات ، تا کی ، تاکی  بشمارم؟  


       

سرم درد می کنه، باز هم می خوام از زندان بنویسم  از زندانهایی که دورو بر ماست از تنهایی ما ادمها که چه جوری ازش فرار می کنیم و به چه جاهایی که پناه نمی بریم به قول قدیمی ها از چاله در می اییم و می افتیم تو چاه . گاهی وقتها این تنهایی ها رو با خودمون پر می کنیم با خلق کردن چه می دونم این تابو ها یا افرینشهای به هر شکل و قیافه . بعضی وقتها دوست داریم با گذاشتن رد پا از خودمون از این پو چی ها از این عدم فرار کنیم خودمون رو صاحب اصل و نصب و دودمان و طایفه می کنیم و گاهی وقت ها پشت خروارها و کیلومترها لقب و الفاظ قایم می شیم تا نکنه کسی بفهمه ما لختیم و عور و این بهایی که برای درک هستی، برای اینکه ما صاحب این قدرت و این فکر شدیم که بفهمیم هیچی نداریم و خودمون رو رونده شده از بهشت می دونیم و سزاوار ولایق بر گشتن به اونجا . درست اه که از اونجا رونده شدیم ولی این ثمره یه خطا بود، خطا؟ نمی دونم شاید هم این ثمره یه اگاهی بود .آره اگاهی که ما ازش منع شده بودیم ولی خودم خواستم که اون سیب رو گاز بزنم و اون میوه بصیرت بود که بدست اوردم . و به راستی آیا این بصیرت اه که ادم را از اون بهشت موعودش بیرون می کنه؟ یا این بصیرت که در سایه اون می فهمیِِ؛ بهشتی وجود نداره و تو یکسره تو رنج افریده شدی و خواستگاهت این اه و از اون گریزی نداری . اگه این طوره پس چرا تقلا کنی واسه رسیدن به اون بهشتت و اگه این نیست و راه باز گشتی باید باشه به اون سرزمین موعود، پس اگه بخواهی عاقل و با بصیرت باشی که بازهم از اونجا رونده می شی پس بیا به هیات انسانی در بیا که تو همون بهشت موعود زندگی می کرد و بین خوبی و بدی و زشت و زیبا تمییزی قایل نبود . این جوری باز می رسی به خودت به اون هسته خامی که بودی و هنوز هیچ شکلی نگرفته بودی و هنوز منتظری تا یکی از راه برسه و تو رو وسوسه کنه برای خوردن میوهء اون گیاه . از تفکرت دست بردارو از قضاوت کردن .ویکسره تسلیم باش در مقابل اون چیزی که برات مقدر شده و شاکر باش از نعمتهایی که داری واین بار زیاده خواهی نکن از چیزهایی که ازشون منع شدی تا برای همیشه تو بهشتی که این بار خودت برای خودت می سازی بمانی .


       

معشوق من

با آن تن برهنه بی شرم

بر ساقهای نیرومندش

چون مرگ ایستاد.

خط های بیقرار مورّب

اندامهای عاصی اورا

در طرح استوارش

دنبال میکنند.

معشوق من

گوئی ز نسل های فراموش گشته است.

گوئی که تاتاری

در انتهای چشمان

پیوسته در کمین سواریست

گوئی که بربری

در برق پر طراوت دندانهایش

مجذوب خون گرم شکاریست

معشوق من

همچون طبیعت

مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او با شکست من

قانون صادقانهء قدرت را

تائید می کند

او وحشیانه ازاد است

مانند یک غریزهء سالم

در عمق یک جزیرهء نامسکون

او پاک می کند

با پاره های خیمهء مجنون

از کفش خود ، غبار خیابان را 

معشوق من

همچون خداوندی ، در معبد نپال

گوئی از ابتدای وجودش

بیگانه بوده است

او

مردیست از قرون گذشته

یاد اور اصالت زیبائی

او در فضای خود

چون بوی کودکی

پیوسته خاطرات معصومی را

بیدار میکند.

او مثل یک سرود خوش عامیانه است

سرشار از خشونت و عریانی

او با خلوص دوست می دارد

ذرات زندگی را

ذرات خاک را

غمهای آدمی را

غمهای پاک را

او با خلوص دوست می دارد

یک کوچه باغ دهکده را

یک درخت را

یک ظرف بستنی را

یک بند رخت را

معشوق من

انسان ساده ایست

انسان ساده ای که من او را

در سرزمین شوم عجایب

چون اخرین نشانهء یک مذهب شگفت

در لابلای بوتهء پستانهایم

پنهان نموده ام

(فروغ فرخزاد)

فردا صبح قرار کوه دارم با بچه ها اینو زیر لب زمزمه می کنم ، هنوز باور نمی کنم بشه این قدر صریح از عشق سخن گفت اون هم از یه علاقهء واقعی . نمی دونم بعضی وقت ها شک می کنم به واقعی بودن یا ذهنی بودن عشق ها و علاقه ها ولی از تمام این تردید ها که بگذریم به بی بدیل بودن کلامش نمی شه شک کرد که تو رو وادار به تحسین می کنه که با چه شهامت و تقدیسی از معشوق اش یاد می کنه ، میخواد هر چی باشه ذهنی یا واقعی.