دیگه حتی دوست ندارم بی تو خواب ببینم
حتی دیگه دوست ندارم بی تو زنده باشم
دارم به صعود دماوند فکر می کنم
به یخچال بزرگ یخی
به یه خواب اروم میون یخ ها
و تا سالها بعد
هیچ اثری ازم نمی مونه

       

تمام فکر و ذکرم این شده که کی تو خواب می بینمت؟ اونقدر بخودم سخت می گیرم تا قبل از خواب بهت فکر کنم که دیگه تا صبح خوابم نمی بری و از فرط خستگی بیهوش می شم ، صبح که از خواب پا می شم از خودم می پرسم چی شد ؟ دیدیش؟ و بعد با افسوس به خودم می گم ، نه و تمام روز بعد رو دنبال می کنم ،تا شب . خلاصه این شده کارم،بازم روزها رو می شمارم ، یک ، دو ، سه .....  شمارش ها بی تابم می کنه ولی نه بی تابی که آزار دهنده باشه ،یه بی تابی که هر روز که از خواب پا می شم با تو شروع می کنم ،هر جا رو می بینم تویی، و اخرین چیزی که توی این زندگی روزمره بهش فکر می کنم یا باهاش به خواب میرم بازم تویی ،نمی دونم چرا هنوز خواب ات رو ندیدم ، شاید هم دیدم و از بزرگی ات اونقدر به وجد اومدم که تو پوست خودم نگنجیدم . شاید هم دیدم و نشناختمت ، نه اگه ببینمت می شناسمت ، دستهای مهربونت رو می شناسم ، بارها دست تو دست مهربونت از نردبان خدا بالا رفتم ولی هیچ وقت نشده تو صورت ماهت بیشتر از یه ثانیه تونسته باشم نگاه کنم . نه این چه حرفیه می شناسمت ، تو مثل ماه می مونی ، فقط حیف که مثل خورشید نمی شه تو صورتت نگاه کرد ، شاید هم من اونقدر پیشت کوچیکم که نمی تونم نگات کنم  هر وقت که از تو میگم ،باز می رم تو یه هپروت ، توی یه بی وزنی . باد صورتم رو نوازش می کنه ، اب تمام تنم رو جاری می کنه تو خودش ، زبونم بند میاد و عاشقانه ترین کلام ها توی ذهنم برات نقش می بنده  اون وقت مثل یه سیال شناور می شم دوست دارم مثل هوا باشم یا اب جاری و تو هم باد باشی یا اب ،اونوقت جاری بشیم با هم تو تار و پود  تن یه درخت ،یا بوزیم روی یه قله ، یه قله پر برف ،یا بادی که از یه باغ سر سبز از کنار اون درخت می گذره و می خوره به صورت یه عابر خسته و تشنه و روح اون رو نوازش می ده .باز توی گوشم صدای باد می پیچه ، تمام استخوانهای بدنم درد می کنه ، اخه معتاد شدم ، معتاد تو، معتاد از تو گفتن از تو نوشتن.


       

خدایا کی وقتش می رسه ؟

اخه چقدر به من تحمل دادی، تا کی باید راست راست راه  برم به روی خودم نیارم.تا کی باید لب ببندم نه رسالتت رو می خوام ،نه بهشتت رو همش ارزونی خودت . بشین اون بالا واسه خودت خدایی کن ، کاربه کارم نداشته باش ، من هم هینجا از مدار زمانت می رم تو دنیای خودم ، پشت سرم افتاب، وسط کوه ها، روبرو ماه خودم. زل می زنم بهش،اونقدر نگاهش می کنم که توی یه خلسه عمیق. خودم رو گم می کنم اون وقت تو ببین این تویی که می تونی اینقدر همه چی و رها کنی یا من .  هیچی ازت نمی خوام ، فقط ماه منو بی خیال شو تو که این همه ماه داری ، همش مال خودت . بشین تو اسمون هفتم ات و هر چقدر که دوست داری نگاشون کن ،ولی می دونم نمی تونی. به ماه من حسادت می کنی ، و اونقدر با سخاوتی که نمی تونی از من پس بگیریش ، اون وقت اشک هات جاری می شه . خودت گفتی این تنها چیزی که بهش تو وجود ادم حسادت می کنی ، درسته که هر چی دارم از تو دارم ولی اینو تو نداری .اینو با بهشتت زیباترین مطاع ت  عوض کردمش ، من گرسنه نبودم اون سیب هم بهونه بود .

 


       

دل نگرانت می شم ،نمی دونم این منطقی یا نه این حالتهایی که دارم رو کسی نمی تونه درک کنه ،حتی برای خودم هم فهمیدن اش سخته. نمی دونم الان که دارم بهت فکر می کنم کجایی ،خوشحالی یا ناراحت نکنه برات مشکلی پیش اومده باشه  ،دلم هزار ویک  راه می ره نکنه .. نه به خودم می گم حتمی کاری داشتی یا جایی رفتی. می خوام پا شم صدایت کنم اما نمی تونم ؛فکرم به جایی نمی رسه ، دستم به جایی بند نمی شه . صد تا صلوات برات نذر می کنم(1)  الهم صلی .. یه کم دلم ارو م می گیره، می دونم  تا 100 نشده یه خبری ازت می شه .(66) الهم صلی .. خبری نمی شه ، یاد اون هفت تا شمع می افتم که برات نذر کردم ،تو دلم می گم ؛ خدایا مراقب اش باش تمام اون هارو از نو دوباره نذر می کنم فقط بدونم کجاست ، فقط سلامت باشه مهم نیست اگه منم از یاد برده باشه ، ولی نه اون که این جوری نیست حتمی یه مشکلی براش پیش اومده ، (86) الهم صلی.. نکنه داره تلافی موقع هایی رو که من منتظرش می زارم رو در میاره ، حرفهایی رو که دوست داره بگم و من با خونسردی تمام فقط سکوت می کنم ، اگه این جوری باشه ،حق ام اه ، بذار سرم بیاد تا دیگه اذیتش نکنم ،(97) الهم صلی.. دیگه تحمل ندارم ، خدایا چی شده؟ کجاست؟ (99) الهم صلی .. صدای زنگ بلند  می شه.


       

در دشت بي ثمر چقدر براي امدن باران دعا کردم

گريه امانم نمي داد

مستجاب نشد

از دشت بي ثمر کوچ کردم

حالا باران امانم نمي دهد.


       

در نگاه ات همه ی مهربانی ها ست

قاصدی که زندگی را خبر می دهد

و در سکوت ات همه ی صداها

فریادی که بودن را تجربه می کند.