چشمهای ت را ببند

بانوی سپید لحظه های من

بانوی غنوده در

بستر سپید شهر آینه

چشمهای ت را ببند

خیانت کردم! 

***

همه

آمدند

خواندند.

خبری از تو نشد

بر واژگان نامت که

کلید جستجو را می زنم

نتیجه ای در بر ندارد.

 


       

 

(قله ناز)

باد

بر دوش کوه که می وزید

آن همه انتظار مرگ آور را 

در قفای مهی غلیظ پوشاند

و خبر از آرامش آئینه ها

و خبر از راهی پر نور میان باد و خاک اورد

سهم گریه اش را 

در ناز کای هیجانی گلگون پوشاند

 او و دل شنگ و نا ارامش

میزبان آن همه مخمل

وهجوم بی محابا ی تشویش شدند

از آنهمه نبض پر طپش ستاره ها

در راه شیری صعود به آسمان

از ان همه هماغوشی پر از خاک و بنفشه

فقط یک دنیا بوی گل را به یاد داشت

و فقط زمزمه میکرد چقدر مهربان ، چقدر مهربان

می گفت :

پریزاده ای از آسمان آمد و یکدم

فقط یکدم

مرا به ضیافت نور برد.


       

برای غروب تمام لحظات خاکستری

برای غروب دل اشفتگی انتظار

دست به دعا می شوم

برای مهربانی لحظه ها

تا تو بیایی و رویا مرا ببرد

و سکوت کلمات

که گم می شوند

به نشانی سبز ستاره ها

این بار چشم هایم را می بندم

تا بی تو

راه بازگشت را گم کرده باشم

 


       

لبخندت رازی است

از انعکاس هزار آینه هزار چشم

حتی اگر هیچ ستاره ای

در اسمان سو نزند