دیوارها

 لبخند تو را از لب ها بردند

برای همیشه

و شمعدانی ها خاموش

و باران ها 

 گلهای قالی را سیراب کردند

زمین تو راسپید پوش

 به میهمانی سوسن ها برد

و تو رو به غروب

 به حجله زمین خوابیدی  

در خاک سرد

اوارها ماندند

برای همیشه

 


       

باد اونقدر شدید بود که می خواست ادم رو از جا بکنه از کنار اون چنار قدیمی هزار ساله  توی حیاط امامزاده که گذشتم نفسهام توی سینه حبس شد . شاید این جا رو خواب دیده بودم یه امامزاده رو دامنه های کوه که از یه مسیر پر پیچ و خم با یک ساعت پیاده روی ار لابلای برف ها و درختها که روشون اثار پارچه های سبز رنگ که زائرها بهش دخیل بسته اند مونده . هنوز بقایای خونه های با دیوارهای کاهگلی ویران شده،  از زلزله اون سالها هست . کنار چنار روی خیلی از قبرها تاریخ  اون سال حک شده.می گذرم باز همون حسی که همیشه صدام می زنه تو خونم می جوشه هوا خیلی سرده و وزش باد خیلی شدید تا مغز استخونهای ادمهای خوابیده تو گور رو هم می لرزونه . جه برسه به من که هنوز نفس می کشم. راه رو ادامه می دهیم بچه ها زمزمه می کنند که برگردیم . می گن بالای قله یه قبر وجود داره ، انگیزه ام برای رفتن بیشتر می شه . باید رفت . دل رو می زنی به دریا اونقدر جان سخت شدیم که تو یه هوای هفت هشت درجه زیر صفر با یه باد خیلی شدید که حس سرما رو ده برابر می کنه بتونیم دوام بیاریم ، روی خط الراس که حرکت می کنیم تمام دشت زیر پاته اون دور دورا دریای خزر رو می بینی با یه اسمون پر از ابر ، کنار دستت سفید رود بر خاطره هات منحنی نرمی رو ترسیم می کنه با دلتاهای مکرر . بچه ها به بالا اشاره می کنن یه عقاب بزرگ با بالهای کشیده اش از اون بالا به ما با چشم حقارت نگاه می کنه. همش به اون یه استکان چای داغی که توی فلاکس یه نفره ام دارم فکر می کنم که اون بالا حاضر نیستم با هیچکی قسمتش کنم -که البته با یکی از همراهان که سنش زیاد بود و وسط راه بخاطرش خیلی اذیت شدیم ، قسمتش کردم-  حالا شب شده از ساعت چهار صبح زدیم بالا توی ماشین هنوز دارم به اون امامزاده فکر می کنم با پنجره های قوسی شکلش و اون چنار قدیمی هزار ساله اش . می دونم باز هم به میهمانی اش خواهم رفت اینبار با  هفت تا شمع روشن.


       

گفتی :ممکن نیست

اما،

من دیدم:

درختی را که نیمی سبز بود و نیمی کبود

و مارمولکی بر تنه لاغرش می پژمرد

گفتی :ممکن نیست

اما،

من دیدم:

پرنده کوچک را

که با نوک سرخش

آسمان را می شکافت

و بادی دیوانه وار می وزید.

گفتی :ممکن نیست

اما،

من دیدم:

کودکی که رنگین کمان را چون شالی

بر گردنش پیچیده بود

گفتی :ممکن نیست

اما،

من دیدم:

زمستانی را که همه جا برف بود و برف..

دیدم :

مردی را که گلی چید و دستهایش آتش گرفت.

(ali.v.akbs---------------------

.

تو را فقط بخاطر غریبه ای که
خطی به رویت نکشید
ترک کردند
برای تنهای ات
همه ستاره ها را

در آسمان شب
خواهم کشید
بارانک


       

ما هم یه جور ایی اومدیم تو بازی

1-پنج ساله که بودم اسم خودم رو بلد بودم رو در و دیوار خونه بنویسم . و باغچه خونه از دست من تو ظهر های تابستون خواب نداشت دائم شخم می زدمش دنبال گنج می گشتم!

2-معلم کلاس انشا وقتی انشام تموم شد اشک تو چشمهاش حلقه زد برای پسرکی که دوست نداشت پای تابلو انشا شو بخونه تا همکلاسی هاش به کفش های پاره اش نخندند

3- تو پانزده سالگی کنار حوض کاشی همون جایی که عکس شمعدونی با ماهی های تو حوض بگو مگو می کردن .تو، برای لمس ماهی ها آستین ها رو بالا زده بودی ومن ...

4-بیست سالم بود توی اون زلزله ای که خیلی ها رو عزادار کرد دنبال رد ت همه جارو گشتم .هنوز یادم هست ، عاشقی طعم گسی داشت

5 – همه کوههای بلند رو  فتح کردم . دوستان خوبی دارم هرچند اندک .دلی دارم و حسرت درناها 

6- حالا زندگی راحتی دارم نه منتظر اتفاقی هستم و نه ناراحت از دست دادن چیزی... به واقع

 If you have nothing there is nothing to lose.

7 – ببخشید که من از قاعده پنج پیروی نکردم ، هفت رو بیشتر دوست دارم.

 

حالا این و گوی و این میدان . اقا رضا و بقیه دوستان

 


       

خانه از عطر تو

به گل می نشست

و دیوارهای تیره را

شمع های روشن

میهمان نور می کردند

 

حالا

دست می کشم

روی شبنم شیشه ها

روی طراوت آینه

و پشت پنجره

جای پاهایت را

برف می پوشاند

(رشت ۷۵)