یله بر نازکای چمن زده باشی و

خاطره پا در گریزی شب کامیاب را

با نخستین درد آغاز گشتی

به سان جانوران در بیشه

راه تو را هموار است و کوه تورا آسان می نماید حوالی سپیده دم که نفس افتاد از راه افتادیم دستها را از دغدغه کار و رنگارنگی شهر شسته با اب سرد چشمه وضو کردیم  پناه بر دو رکعت صبح سراسر شب را رفتیم بی تردید راه را گم نکرده بودیم که دوربود ولی هموار می نمود توی اون بی خودی انگار توی طبیعت بکر خودت را فراموش می کنی فقط می روی تا انقدر که کوه جلوی پایت تمام می شود و تو ایمان میاوری به یگانگی ات که اینسان افریده شده ای .

 


       

شاید سالها از اون ماجرا گذشته باشه و این فقط یه بهونه برای یاد اوری اون ماجرا باشه یا یه جور از اون ژست ها ودغدغه ها ولی هر چی باشه قرق نمی کنه حتی اگه خیلی ها بهش بخندند اشکالی نداره درست مثل اون گناهی که زوربای یونانی مرتکب میشه و می ترسه که مورد آمرزش قرار نگیره داستان اون پیله ای که یه صبح زود شاهدش بوده وقتی پیله بازمیشده و اولین تلاشهای پروانه رو شاهد بوده برای بیرون اومدن  اون برای اینکه کمکی کرده باشه سعی میکنه با بخار دهن اونرو گرم کنه و بیرون اومدنش رو راحت کنه و این باعث شد پروانه خیلی راحت وسریع از پیله اش بیرون بیاد. پروانه باید بالهاش رو در معرض نور قرار بده تا از اون مچالگی دنیای تنگ پیله در بیاد وقوام بگیره ولی زود بیرون اومدنش باعث شده که خورشید همراهیش نکنه به همین سادگی تراژدی زوربا اتفاق می افته اون پروانه دیگه نمی تونه هیچ وقت چرواز کنه فکرش رو بکن با این ندونم کاری زندگی رو ازش میگیره .واما اون وقتها هنوز مستند رژه پنگون ها رو ندیده بودم تا شاهد خورده شدن اونها توسط شیر ماهیها باشم وقتی تلاش اون ها رو تو اون سرما ویخ برای زنده موندن میبینی و هیج کاری نمی تونی بکنی نه شاید نباید هیچ کاری بکنی چون شکار وشکارچی هر دو برای بقا می جنگند و تو این وسط از اینکه هیج نقشی نداری یه جور احساس بیخودی می کنی .صدای جیغ های فجیعی رو از لای بوته ها ونیزار شنیدم شبیه صدای انسانی بود که داشت اخرین تلاشهاشو برای درخواست کمک می کرد یه هو یه حس قهرمان بودن بهت دست می ده شاید از اون احساسهایی که ادم رو تبدیل می کنه به اینکه نارنجک ببنده وزیر تانک بره یا روی مین .صدا تو یک قدمی ام بود ولی من تو انبوه نیزار چیزی رو نمیدیدم سعی کردم با یه چوب نی ها رو کنار بزنم داشتم نامید می شدم فکر کن صدا هی تکرار می شد و تو توی یه قدمی اون بودی ونمی تونستی پیداش کنی. حال یه قهرمان شکست خورده بهت دست می ده که توسط یه دشمن فرضی تو یه مانور ازش شکست خورده باشی .درست در اخرین لحظه جوب به هدف نشست خشکم زد این صدای بلند از حنجره یه قورباغه که شاید کل هیکلش به اندازه یه کف دست مشت کرده هم نبود خارج می شد وجالبترش شکارچی بود یه مار نزار  که از لاغری تموم گوشتهای تنش اب شده بود و ریخته بود و به زحمت هیکلش از یه انگشت چاق تر نمیشد که حاضرنبود اون لقمه چرب ونرمی که خیلی بزرگتر از هیکلش بود رو ول کنه به نظرم اومدد هیچ جور نمی تونه حریف این شکارش بشه چون یه جوری از این مارهای بی بخار رشتی بودکه احتمالا مستند شکار مارهای بوا رو تازگی ها از تلویزیون تماشا کرده بوده. این ها رو گفتم که کمتر سرزنشم کنید بخاطر گناهی که مرتکب شدم و تو کار طبیعت مداخله کردم بقیه اش دیگه مهم نیست می تونید بفهمید که مثل یه قهرمان افتادم وسط و ....

      

 


       

کلاغ

 

این داستان یه کلاغ اه که بخاطر خیانت کاری محاکمه میشه توی یه دادگاه صحرایی و بعد محکوم به اعدام می شه حکم اعدام توسط سنگسار اجرا می شه . هر کی که تا حالا خیانت نکرده باید اولین سنگ رو بزنه هم همه  ای به پا میشه سر ها در گریبان است  صدایی از کسی در نمیاد. ضربات منقار کلاغ ها تو سر ش یکی بعد دیگری فرود میاد ،سزای خیانت همین اه پست فطرت ،بی حیا ، بی ابرو و بعد پسرک یادش می اد یه روز تابستان که دزدکی با پسر خاله اش رفته بودند توی باغ از درخت بالا رفته بودند و یه تخم لق کفتر رو گذاشته بودند توی لونه کلاغ که روی تخم هاش خوابیده بود اقا کلاغ از راه می رسه و میبینه که خانم روی یه تخم گنده که با بقیه فرق داره ،خوابیده و یادش میاد که خانم توی این مدت که از خونه میزده بیرون چه دروغ ها که بهش نمی گفته و کجا ها که نمی رفته یه چرخی تو آسمون میزنه از ته دل فریاد می کشه ولی جز صدای غار  غار که کلاغهای دیگر رو می کشونه صدایی شنیده نمی شه.سیل مشت و لگد که از هر طرف نصیبش می شه انگار که سر به زنگار موقع ارتکاب جرم گرفتنش هر که از راه می رسه یکی دوتا نثار ش می کنه و دست آخر زیر بار این سنگها می میره و هیچ کسی از خودش نمی پرسه که این تخم لق رو کی تو خونه اش کاشته.   

 


       

یادت صنوبری است

سبز

در زمستانی بی رنگ و

سپید

نامت

 شفا ایی است بر همه درد

درمانی است بر همه تن

آن که در این قفس تنگ می خواند

معنایی از آزادی نمیداند

و این معجزه

آفتاب

بشارتی است

در مدار سرنوشت

برجی است

طالع نحس

بی پایان

 بی فرجام

در ستیز ایم با هم

یا که می گریز ایم از هم

و چقدر ساده است

آنکه به یکی آری

می میرد

و آنکه به یکی نه

می میرد.

 

 ...........................................................

هستی ات میان تردید هاست

نبودنت به زبودن

خاصه

در این بهار

تردیدی مثل همه

مثل ابر

 مثل رفتن

مثل بودن

  

 ....................................................

در سرزمینهای غربت هنوز

این باد نااهلی ناارام

بر چلچله های به بیضه نشسته

می تازد

در سرزمینهای غربت هنوز

این باد بی وقفه

این هوهوی وحشی ناارام

می شکند شاخه ی ترد گیاه

تازه رسته از خاک را

کاش دست نوازش گرم افتابی بود

میان این خزان

تا شکفتن های پی درپی