دیشب اتفاق بدی افتاد

دختر شبانه های شعرم

با ترس گفت

نمی خواهد به صدای من عادت کند!


       

 

 

زیبایی های صعود قله کهار

هفت خوان- آزاد کوه- دماوند

 


       


می خواهم حبس ابد باشم

در قفسی که تو برایم ساخته ای

با چشمانت



   آفتاب   

به انکار ِحقیقتِ تو

آفتاب را پشتِ غبارهای خاکستری

حاشا  کردند!

وخون را میان

لبان به خنده شکفته ی تو

آفتاب ِ خون تو

بر سنگفرش ِ خیابان های تهران

حقیقت ی آشکار بود.

*

آفتاب می ماند 

غبارهای خاکستری

خواهند ریخت

پ.ن قتل ندا اقا سلطان را توطئه از پیش طراحی شده و به سیا نسبت دادند.




   مرثیه   

راه
     در سکوت ِ خشم
                             به جلو خزید
و در قلب ِ هر رهگذر

غنچه‌ی پژمرده‌یی شکفت:

برادرهای ِ یک بطن!

یک آفتاب ِ دیگر را

پیش از طلوع ِروز ِ بزرگ اش

خاموش

        کرده اند!

"احمد شاملو"


       

امسال بهار هم

با سبزه ی عید و

ماهی های قرمز

در خانه را نخواهد زد

آسوده باش

جز  تو

کسی در خانه نیست


       

از وقتی تو رفتی

اتفاق تازه ای نیافتاده

فقط برف زمین و موهای مرا

سپید پوش کرده است

.


       

دوباره باران گرفت

باران معشوقه ی من است

به پیش بازش در مهتابی می ایستم

می گذارم صورتم را و

لباسهایم را بشوید

اسفنج وار

باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد!

باران یعنی قرارهای خیس

باران یعنی تو بر می گردی

شعر بر می گردد

پاییز به معنی رسیدن دست های تابستانی توست

پاییز یعنی مو و لبان تو

دست کش ها و بارانی تو

وعطر هندی ات که صد پاره ام می کند

باران ،ترانه یی بکر و وحشی ست

رپ رپه ی طبل های آفریقایی ست

زلزله وار می لرزاندم!

رگباری از نیزه ی سرخ پوستان است

عشق در موسیقی باران دگرگون می شود

بدل می شود به یک سنجاب

به نریانی عرب یا پلیکان غوطه ور در مهتاب!

چندان که آسمان سقفی از پنبه های خاکستری ابرمیشود

و باران زمزمه می کند

من چون گوزنی به دشت می زنم

دنبال عطر علف

و عطر تو که با تابستان از این جا کوچیده!

 (نزار قبانی)


       


نمی آیی و من

بوسه بر زلف پریشانت می زنم

با باد

بوسه بر باد میزنم

به  زلف پریشانت


       

شامگاهان

تا معبد نگاهت

راهی نمانده بود

افسوس

زمین

باز هم چرخید