اگر نبوده ام این سالها

چرا اینجا خالی شده از من


       

 اناری نگه داشته ام

روی درخت باغچه حیاط

یلدا برای چیدنش

می دانم می ایی!


       

چه فایده این همه باران

وقتی تو

 چتر بر میداری


       

فقط کوبه زنانه بر در

همین

برای آمدن تو کافیست


       

یک نفر می آد که من منتظر دیدنش ام

یک نفر می آد که من تشنه ی بوییدنش ام

خالی ی سفره مون و پر از شقایق می کنه

واسه موج های سیا، دست ها رو قایق می کنه

مث یک معجزه اسمش تو کتاب ها اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

.

(همیشه غایب-شهیار قنبری)


       

حقیقی و وهم آلود

همچون منظر پشت پنجره قطارهای سریع

با خط آهنی مه آلود

وچون دستم را می گیری

چونان ریگی نرم

از میان انگشتانم می خزی

هان معشوق من که از ابر هستی

آیا روزی چون باران نخواهی بارید؟


   پاییز   

نه!

 پاییز هم اگر بیایید

تو با این همه رنگ

روسپید نمی شوی!



       

دوستت دارم

بی آنکه نامت را بدانم

دوستت دارم

به همین سادگی!


       

تو که رفتی دلم گرفت

توی خانه چشمهام

دوباره

باران گرفت